وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست...

نگفتم: "عزیزم این کارو نکن."

نگفتم: " برگرد و یکبار دیگر به من فرصت بده."

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه؟ رویم را برگرداندم...

حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم.

گفتم: "اگر راهت را انتخاب کرده ای من آن را سدنخواهم کرد."

او را در آغوش نگرفتم و اشکهایش را پاک نکردم.

نگفتم: "اگر نباشی زندگی ام بی معنا خواهد بود."

فکر می کردم از تمامی آن بازیها خلاص خواهم شد، اما حالا... تنها کاری که می کنم گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.

نگفتم: "بارانی ات را درآر قهوه درست می کنم با هم حرف می زنیم."

نگفتم: "جاده بیرون خانه طولانی، خلوت و بی انتهاست."

گفتم: "خدا به همراهت. موفق باشی. خدا به همراهت."

او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام آن چیزهایی که نگفتم زندگی کنم.

 

چهارشنبه بیست و ششم 4 1387

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر بی رنگ است؟

اما افسوس...

هیچ کس نبود. همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره.

آری با تو هستم...

با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است؟!

 

چهارشنبه بیست و ششم 4 1387

 به یادش و به یاریش...

میـخوام یه قـصری بـسـازم

پنجره هـــــاش آبی بــاشه

من بـــاشم و تــو باشی و

یک شب مهتـــــابی باشه

امشب میـخوام از آســمون

یــاسـای خـوشبــو بچیـنـم

امشب میخوام عکس تو رو

تــو خــواب گلــها بـبـیـنـــم

کــاشکی بدونـی چشماتو

به صـد تــا دنیــا نمــی دم

یه مــوج گیـســوی تــو رو

به صد تـــا دریــا نمـی دم

کــاش تــو هوای عاشقی

همـیـشه پیـشـم بـمونـی

از تــو کــتــــاب زنــدگــی

حـرفــای رنـگــی بخـونـی

حـتـی اگــه دلـت نــخـواد

اســم تــو، تـــو قلب منه

چـهـره ی تـو یــادم مـیاد

وقتــی کـه بـــارون میزنه

امـشب میـخوام بـرای تو

یه فـال حـــافـظ بـگـیــرم

اگـر که خـوب در نـیـــومد

بـه احـتـرامــت بـمـیــــرم

امشب میخوام تو آسمون

عکس چشـات و بـکـشم

اگـــر نـگـــاهم نـکـنــــی

نـــاز نـــگـــاتــو بـکـشـم

می خوام تو رو قسم بدم

به جـون هر چی عـاشقه

به جون هرچی قلب صاف

رنـگ گــــــل شــقــایـقـه

یه وقـتـی که مـن نـبـودم

بـی خـبـر از اینـجـــا نـری

بـدون یــه خـــــدافـظـــی

پــر نـزنـی تـنـهـــا نــــری

وقتـی که اینـجـــا بمـونی

بـارون قـشــنگ و نم نمه

هـوای رفتـن کـه کـــنـی

مـرگ گــلای مـریـمـــــه

مریم حیدرزاده 
 

سه شنبه بیست و پنجم 4 1387

سر کلاس ادبیات معلم گفت:

 فعل رفتن رو صرف کن

گفتم: رفتم... رفتی... رفت...

ساکت می شوم، می خندم،

ولی خنده ام تلخ می شود

معلم داد می زند: خوب بعد؟ ادامه بده...

و من می گویم: رفت... رفت... رفت...

رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست...

رفت و شادیم مُرد...

شور و نشاط رو از دلم برد...

رفت... رفت... رفت...

و من می خندم و می گویم:

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته که به آن می خندم.

دوشنبه بیست و چهارم 4 1387

دستشو طرفم دراز کرد، صدایم کرد، شوخی کرد، معذرت خواست، خندید، سر به سرم گذاشت. گفت: بابا بی خیال! دنیا دو روزه... سخت نگیر، آشتی؟گلفروش دوره گرد در خیابان می چرخید. وسط خیایان دوید و یک شاخه گل برایم خرید. خنده ام گرفت. خواستم بگویم: باشه آشتی... اما یک موتور سوار خودش و گل زیبایش را روی زمین پرپر کرد.

سال ها می گذرد و من از یادآوری آن روز شوم می سوزم.

 

يکشنبه بیست و سوم 4 1387
X